داستان حضرت سلیمان و مورچه

ساخت وبلاگ
چکیده : روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید:... با عنوان : داستان حضرت سلیمان و مورچه بخوانید :
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم... حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد...

تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست...

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

اُدعُوا اللهَ وَ اَنتم مُوقِنونَ بِالاِجابَهِ وَاعلَموا اَنَّ اللهَ لا یَستَجِیبُ دُعاءَ مِن قَلبِ غافِلٍ لاه؛
خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که
خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.

حافظان انقلابداستان حضرت سلیمان و مورچه,داستان حضرت سلیمان و مورچه عاشق,داستان کوتاه حضرت سلیمان و مورچه,داستان حضرت سلیمان و ملکه مورچه ها,داستان حضرت سلیمان(ع) و مورچه,داستان حضرت سلیمان مورچه,داستان حضرت سلیمان و ملکه ی مورچه ها,...
ما را در سایت حافظان انقلاب دنبال می کنید

نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 15:09